خيال
اين از ضعف ماست كه مجبوريم در مورد خيلي از مباحث تخيلاتمون رو دخيل كنيم و گاهي اونقدر به اون پر و بال بديم كه بهش ايمان هم بياريم.
می خواهم بنوشمت...
اين از ضعف ماست كه مجبوريم در مورد خيلي از مباحث تخيلاتمون رو دخيل كنيم و گاهي اونقدر به اون پر و بال بديم كه بهش ايمان هم بياريم.
همه جایش پوچی
شوق پرواز رها می کندش در آغاز
می خرامد در باد
می نشیند بر کف
تا شود خرد با قدمی یا بادی
كه بر آرد فرياد
که شود پاک ، رها، آرام...، خاك
در جواب پاييز
سلام
چه بالهای قشنگی داری! چند سالته؟
هفت سال. مدرسمونم ایناهاش
خونتون همین جاست.
نه تو کوهه
تو ماسوله؟
نه اینجا ماسولست . خونه ی ما تو کوهه . اون بالا
بابات چی کارست؟
بابام مرده.با موتور تصادف کرد. از اینجاش و اینجاش و اینجاش خون اومد.
رفت پیش خدا.
نه خیر مرد.
کی بزرگتون می کنه؟
مامانم. عروسک میبافه و می فروشه.
... ...
شجاعت کلمه غریبی نیست.و بسیاری بر ارزش مثبت ان در زندگی بشری صحه می گذارند.بسیاری از اسطوره ها و قهرمانان فرهنگها به خاطر این شناسه در خاطر مردمشان جاودانه و پایدار گردیده اند.ولی موضوع اینجاست که همیشه این خطر بدان خاطر می ارزد؟و بازخورد کنش ما به چه عواملی بر می گردد. برای اینکه کمی بحث ملموس تر شود به سراغ این گفتار در متن چند فیلمنامه می روم.
مثال 1 ( ازفیلم تصادف)- در آخر فیلم crash با چنین سکانسی مواجه می شویم . مرد پلیس برای نجات زن سیاه پوستی که در ماشین در حال سوختن گیر افتاده می رود و او را نجات می دهد. این جا ازدو منظر می توان به مسئله نگریست.دیدگاه اول همانست که در فیلم آمده و دیدگاه دوم منفجر شدن باک خودرو و سوختن مرد قهرمان است. سوختنی که شاید او را تا آخر عمر زمین گیر و محتاج می کرد و یا می کشت.
مثال 2 ( ازفیلم تصادف)- در اواسط فیلم ، شاهد هستیم که همان خانم در حضور شوهرش، توسط پلیس یاد شده در بالا، مورد بازرسی بدنی قرار میگیرد.آقا پلیسه در اسنای بازرسی انگشت میانی خود را تا انتها وارد واژن خانم کرده و واکنش شوهر را بر می انگیزد. "خانم خونسردی ات را حفظ کن". اشک شوق خانم از این همه شجاعت و غیرت شوهرش جاری می شود. و فردایش او را ترک می کند. و توجیه این واکنش از طرف مرد ، انگیزه عدم درگیری با پلیس به خاطر از دست ندادن شغل خاصش بیان می شود. و شاید اگر اعتراضی رخ می داد نتیجه اش رضایت خانم و یا حتی مرگ شوهر سیاه پوست می شد. که هر دوی آن به میل عروسک گردان بر می گردد.
مثال 3 (از فیلم بادبادک باز)- حسن به واسطه شجاعت و هوشش در مقابل فرید زورگو و دو دوستش از امیر با یک تیر کمان دفاع کرده و نجاتشان را رقم می زند. (در مورد اسم فرید مطمئن نیستم) در جایی دیگر همین حسن هنگامی که برای آوردن بادبادک امیر به انتهای کوچه بنبست می رود . فرید و دوستان او را گیر انداخته مورد عنایتش قرار داده و گونه ای به او تجاوز می کنند که طفل معصوم به خونریزی می افتد. این در حالیست که امیر شاهد ما جراست و با ترسویی صحنه را ترک می کند( البته بعضی از آنجا که دیدن صحنه را گناه می شمرند گر چه بدون قصد قربت او را کاسب صواب می دانند ).(فیلمنامه نظرات شخصی فیلمنامه نویس را بیان کرده و الزاما" بیانگر دیدگاههای این وبلاگ نمی باشد.) و یا جریان پدر امیر و نجات زن مورد طمع سرباز روس.
به نظر من اگر چه در این موارد هوش ، جسارت و چابکی فرد و همچنین محیط پیرامون نقش به سزایی دارد اما از شانس که شاید یک منشاء ماورایی داشته باشد نمی توان صرف نظر کرد. البته این شانس شاید بازخورد اعمال همین فرد در گذشته باشد.
دو فرد را می بینیم که با یک عمل دو نتیجه را می گیرند. مثلا همین حسن اگر بار اول این امیر خوش شانس همراهش نمی بود چه بسا باز هم مورد عنایت قرار می گرفت و پایه گذار جامعه هموسکچوال های افغانستان می شد.
بازی ی وجود دارد که بچه ها یک سر طناب را به پایشان بسته و سر دیگر را به قوطی خالی کنسرو ویا یک حلقه کوچک می بندند و می دوند. تا وقتی سرعت ثابت است این قوطی به دنبالشان می دود. ولی هنگام کم و زیاد کردن نا گهانی سرعت، این طناب به پای فرد پیچیده و او را به زحمت می اندازد. می خواهم بگویم در زندگی اعمال بد ما هم همین گونه به دنبال ما کشیده می شوند. وهنگامی که می خواهی شجاعتی به خرج دهی و ریسکی کنی به پایت می پیچد.
گاهی پشت چراغ قرمز از نوع چراغ خوابش ایستاده ای به سمت راستت نگاه می کنی یک ماشین مورانو را می بینی که یک آقای خوش تیپ پشتش نشسته. به صندلی کنارش می نگری خانمی به زیبایی اکترس های هالیوود را می بینی. به سمت چپت می نگری موتوری قراضه را می بینی که سرنشینانش را مردی با صورت درب و داغون و همسری چفت و چول که گپ بینشان را چندین بچه شر و تخم جن پر کرده است ، تشکیل می دهند . می خواهم بگویم آدم خوش شانس در همه چیزش شانس می آورد و آدم بدشانس بر عکس. ولی من این شانس را این گونه معنی میکنم، روش زندگی و چگونگی اعمال ما در گذشته که بازخورد آن در حال ما تاثیر می گذارد.
وسلام علی جمیع الخوانندگان اندک این وبلاگ و رحمت الله و برکاته التماس دلار
ــ از وقتی از ریخت وقیافه افتادم و سنم رفته بالا ،نامرد دیگه محبتش کم شده و منو آدم حساب نمی کنه. وقتی بی محلی هایش رو می بینم خونم به جوش می آد . انگار نه انگار که جوونیم رو پای اون ریختم.
ــ پدرشون که مرد عمرم رو به پاشون گذاشتم تا واسه خودشون یه خری بشن . آخرش چی شد؟ جفتشون معتاد شدن!عوضیا
ــ جوون که بودم هیچی حالیم نبود .مثله یه تیکه گوشت می افتادم رو تخت و هر کاری می خواست باهام می کرد. موقعی عقلم رسید که دیگه دیر شده بود.
ــ بی پدر به من گفت پات رو بذار زیره چرخه تریلی تا یکم از روش رد شه بتونیم سر کیسش کنیم فقط سلیته بازی و جیغ و داد یادت نره خوب بزرگش کن.همچین که هلم داد چرخها منو کشید زیر خودش و از روی جفت پاهام رد شد. مثله یه روزنامه دیواری یا به قول دکتر مثله استیک نرم شده بودند و جفتش رو قطع کردند. پدر سگ میگه هیچی نگو تا بتونیم دیه بگیریم. کور خوندی عوضی.
ــ ببین درسته که وقتی با هم ازدواج کردیم تو لیسانس بودی و من دیپلم. و این تو بودی که منو تشویق کردی که تا دکترا بخونم. ولی واقعیت اینه که این هیچ ربطی به درس خوندن من نداره .فقط ما دیگه همدیگرو نمی فهمیم.باور کن جدایی به نفع جفتمونه آقا
ــ مرتیکه معتاد میگه این دیگه مشکل خودته من که دیگه هیچ احساسی ندارم. آخه اشغال احساس نداری عاطفه و انسانیت هم نداری؟ بتو نگم برم به حسن آقا بقال دردم رو بگم؟
...
*جامعه لباس شخصی ها: ما خواستار محاکمه این عامل استکبار جهانی و همکارانش در ایران هستیم.
*صدای آمریکا: کلیپ این واقعه اخیرا به دستمان رسیده که به علت دلخراش بودن بیش از حدش از پخش عمومی آن معذوریم. شما میتوانید این کلیپ را در سایتمان به تماشا بنشینید.
*مسود پفک نمکی ،علت عدم موفقیتشان در انجام ماموریت و نشانه گیری نا دقیق را کهولت سن اسمال آقا جاهل دانست وی خاطر نشان کرد جوانگرایی در سازماندهی نیروهایشان را در دستور کار خود قرار داده اند و از مردم عذر خواهی کرد.وی همچنین از ساخت فیلم جدید اسقاطی های 3 در مورد جریانات اخیر را خبر داد و به هوادارانش قول داد این بار گیشه وسیمرغ را با هم تصاحب نماید.
*پدر پسر شجاع: خانه ما نیز که به اتفاق پسرم ساخته بودم در همین جریانات تخریب و باعث آبگرفتگی بسیاری از خیابانها گردید.من خسارت می خواهم. چه کسی پاسخگوست؟
باقی اعلامیه ها به زودی پابلیش خواهد شد. شما نیز می توانید بیانیه خود را در این خصوص در اینجا به نمایش بگذارید.
ـ کاش وقتی تلفن زنگ می زد نمی دونستیم اونطرف تلفن کیه. هر وقت که می بینم اونطرف کسیه که من دوست ندارم باهاش صحبت کنم تلفن رو جواب نمی دم. ولی به نظرم این غیر اخلاقیه و منو آزار میده .احساس می کنم دارم دروغ میگم.
این روزها دروغ زیاد می شنویم ومن یاد این شعر مولوی می افتم
اقوام روزگار به اخلاق زنده اند قومي که دور گشت ز اخلاق مر دنيست
ـ اگر صد سال است که نتوانستیم فکری به حال اقتصاد مریضمان بکنیم این نشانه فرهنگ فاصدمان است . گربه آسیا قرنهاست که حالی نزار دارد. زمانه معلم سخت گیر و بی رحمی است که شاگردان تنبل و کند ذهنش را به نحو بدی تنبیه می کند
استرالیا : این فیلم واقعا" زیبا و خوش ساخت بود. نیکل کیدمن مثل همیشه خوش درخشیده و شگفتی آفریده. شیر حتی پیرش هم شیره. وقتی بازی امروزش رو با فیلم آرامش مطلق که در ۱۹ سالگی بازی کرده مقایسه می کنم در میابم این خانم بازیگری در وجودش دمیده شده. فیلمنامه هم پخته و جذاب بود. یاد فیلم کوهستان سرد افتادم.
یادش به خیر فیلم آرامش مطلق رو از دوست عزیزم علی گرفتم . علی امروز یکی از بهترین دوستان من می بود اگر دیروز در آن حادثه نمی سوخت. البته اون تو زندگیش در آتش عشق کاملا سوخته بود و به سوز آتش عادت داشت. دکتر ها گفتند او هنگامی که داشت در عالم ناسوت پرواز می کرد در همان حال ، پروازش را سوی عالم لاهوت آغاز کرد و کالبدش بی جان ،در روی زمین شمع ما شد.
مدام فکر می کنم این تویی که داری در میزنی!!!
اغلب سر زده سر می زنی و ما چشم به راه!
حس انسان دوستیم گل کرده بود، در پی زیبا رویی دپرس که احتمالا" قصد خود کشی کرده باشد لختی به اطراف نگریستم تا شاید سرنوشتی چون رز برایش رقم زنم. کمی آنطرف تر دوپایی را یافتم . با اندامی تنومند و سینه ای ستبر و صورتی آفتاب سوخته. قصدی برای خودکشی و شباهتی به رز در او و توانی برای معلق نگاه داشتن هیکل کینکنگیش در من متصور نبودم. با نگاهی خریدارانه دستی برایم تکان داد . برای جلوگیری از خدشه دار شدن عفت و آبرو، سریعا ابر خیالات را دو دستی پاک کرده و به عالم واقع باز گشتم . به پهنه وسیع دریا رسیده بودیم. دماغه کشتی خود را بالا کشیده بود و بر سینه دریا ، پریودیک می کوفت .آنرا می شکافت و موجی چون عدد 8 از خود باقی می گذاشت. نسیم صورتم را نوازش می داد و موهایم را به پرواز در میاورد. ساز بازگشت به اتاق را کوک کردم . در راه یکی از کارکنان گفت خدا رحم کند دریا موج مرده دارد. این حرف بار معنایی زیادی برایم نداشت. بعد از پایین رفتن از پله و عبور از راهرو به دستشویی رسیدم. دارای چندین دستشویی کوچک و شیک بود ولی رولینگ های زیاد کشتی انسان را از صرافت انجام هر کاری می انداخت. دستهایم را شستم و به راهم ادامه دادم ، به آشپزخانه رسیدم . مجهز بود و همه چیز با بستهای مخصوص فیکس شده بود. بوی غذا می آمد . جوجه کباب بود. به اتاق برگشتم. دلم پیچ می رفت و کمی حالت تهوع داشتم. دوستی گفته بود در این حالت بر روی شکمت بخواب . گفته اش را به جان خریدم .کمی بهتر شدم. ولی افاقه نمی کرد. موقع ناهار شده بود. به اتاقی که در همان طبقه بود و میزی در وسط داشت ، رفتم . غذا صرف شد . گرسنه بودم و بی حالیم را ناشی از گرسنگی می پنداشتم. از خجالتش حسابی در آمدم. با حال نزارم به روی عرشه رفته تا هوایی تازه کنم حالم خیلی بد بود و حالت تهوع بدی بهم دست داده بود. به پیش پزشکیار رفتم و از او طلب کمک کردم. قرص زد تهوع و سرگیجه به من داد و گفت اگر افاقه نکرد بیا تا دومی را بخورانمت. از اتاقش بیرو رفته . ناگهان فضولی مرا به طبقه دوم کشاند. به تراسی که دور تا دور طبقه دوم را احاطه کرده بود رفتم . در لبه تراس طبقه دوم نیز نرده هایی وجود داشت. از آن بالا دریا خیلی زیبا بود. و باد و سرعت کشتی ،انسان سالم را به وجد می آورد. ناگهان حالم بشدت بد شد و هر چه خورده بودم از آن بالا به خیالم روانه دریا کردم. وای خدای من افرادی که در روی تراس طبقه اول نظاره گر دریا بودند قطراتی از باران را بر صورت و اندام خود احساس کردند. قوانین نسبیت سرعت کار خودشان را کردند. راهی که باید مستقیم طی میشد انحنا پیدا کرده بود. .... ادامه دارد
سالیانی پیش...
ساعت حدود 9 صبح بود.بیرون نسبتا باد خوبی می اومد و من از این بابت خدا رو شکر کردم. شرکت مثل همیشه یکنواخت بود تا اینکه مهندس حسینی این ادم لایتچسبک ، وارد اتاق شد و شروع به خوشمزگی کرد و در ادامه گفت : شرکت تصمیم گرفته همین امروز به یه سفر ماموریتی بری . بهش گفتم مهندس یه تکنسین هم از عهده این کار بر میاد و کلی دلیل آوردم که من گزینه خوبی برای این سفر نیستم. و در جواب شنیدم که اولا تو مجردی و شرایتش رو داری ثانیا" حساسیت روی انجام این قضیه وجود داره و در ادامه گفت مهندس خدا تو رو فیته این سفر خلق کرده.
به خاطر یالقوز بودن خیلی از، دری وری رو نثار خودم کردم و این احساس بهم دست داد که در جامعه ما آدم اذب اوقلی به رسمیت شناخته نمی شه ، کلی به صرافت ازدواج افتاده بودم.
رفتم خونه و وسایلم رو جمع کردم، مسواک ، هندزفری ، قلم وکاغذ ، لباس راحتی و ... ماشینی به دنبالم فرستاده شد و از خونکای کولر ومناظر و آهنگ مناسبی که راننده گذاشته بود تا رسیدن به اسکله نهایت لذت رو بردم.کشتی شناسایی شد . خیلی بزرگ نبود تقریبا 25 متری طول داشت. از روی راهرویی که اسکله رو به کشتی متصل می کرد به پایین نگاه کردم و در زیر پام چند تا ماهیه کوچیک دیدم که انگار داشتن بهم دهن کجی می کردن .اون موقع نفهمیدم که می خواستن همگی به شانسم جیش کنن. بهمون خو شامد گفتن و اتاقم رو بهم نشون دادن. اتاق کوچکی با ابعاد 2 در 3 بود . که در دو طرف اون یک تخت دو طبقه وجود داشت. یعنی روی هم چهار تخت .تقریبا شبیه کوپه چهار نفره یه قطار درجه یک وقتی تخت هاش رو باز کرده باشن. فضای اتاق خونک بود و نسبتا شیک. وسایلم رو گذاشتم و عزم رفتن به روی عرشه رو کردم. راهرو ها همه باریک بودند و پله ها شیب خیلی تندی داشتن. در شرایط بحرانی بالا و پایین رفتن تند از این پله ها واقعا مشکل می نمود و به زانوهای مبارکشان آسیب می زد.تازه فهمیده بودم که چرا ملوانها معمولا آدم های سالم و قویی هستن. یاده کارتون ملوان زبل با اون ساعد های قویش افتادم . درها هم کوچک و قطور بودند و بر رویشان یک دستگیره شبیه فرمان ماشین وجود داشت که با آن در را قفل می کردند. کلا آمد و شد سخت بود. به روی عرشه رفتم و به ماهی های درون اسکله نگاه کردم . چندین ژله دریایی و اره ماهیه کوچک و چند ماهی راه راه زیبا در حال تفرج بودند. کشتی شروع به حرکت کرد. به دماغه کشتی رفتم و به بقیه کشتی ها نظاره گر شدم. وقتی دو دستم را بر روی نرده های دماغه کشتی گذاشتم یاد فیلم تایتانیک ،لئوناردو و کیت افتادم.
بنده خدا کیت هم دیگه پیر شده و از اون طراوت و شادابی درش خبری نیست. هر کس فیلم کتابخوان رو دیده باشه احتمالا نظر منو تایید می کنه فکنم اهالی ه هالیوود هم این مسئله رو فهمیدن ، دلشون براش سوخت و به پاس یک عمر جان و تن فرسایی... و هنر پراکنی یه اسکارم به کیت دادن. گلشیفته هم از وقتی ایثار کرد و از بازیه در فیلمهای کریمه ای چون اخراجیهای یک ، دو و دیگر فیلمهای جهانی ه سینمای پر فروغ دوستان و همچنین همبازی شدن با سوپر استارهای هیوجی چون گلزار و شهاب حسینی (برنده جایزه اول بازیگری ؟؟!!!!!!!!!!!!!!در جشنواره جلاله سی مرغ بلکه چل مرغ ) امتنا کرد و خفت بازی با لئوناردوی مفلوک رو در فیلمی در پیت به جان خرید و از آبروی هنریش مایه گذاشت ،بدین سان دیکاپریو هم در این کارزار از صدقه سر ایشون صاحب آبرویی نسبتا جهانی شد. بعضی ها این کار گلشیفته رو با سفر آنجلینا به پاکستان و یا سفر خانم ، نیکل کیدمن به آفریقا مقایسه می کنن.
عذر تقصیر.از سفر نامه همی دور گشتیم ولی به علت ملال باقی آن را به بعد موکول می کنم. ادامه دارد ...
فراق برگی دیگر از هزار توی ماورایی ه زندگی و امتحانات سخت خداوندی و در آخر هزاران سووال ؟؟؟؟؟
نام تو همیشه مرا مست می کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعر های ناب
کاش می دیدی که فردا نیستیم.
نمی دونم چرا آخر فیلم یاد تایتانیک افتادم!
سال نو بر همگان مبارک باد.
من ترنس سكچوال رو درك مي كنم ولي از هموسكچوال چيزي نمي فهمم.
ولی صرف نظر از پاره ای از قسمت های ژانر آخر، فيلم واقعا قشنگ و خوش ساخت و تاثير گذار بود و بازي آقاي راچل وو واقعا حيرت انگيز و زيبا بود.
وقتي به فيلم نگاه مي كردم ديدم چقدر ناهنجاريها و آفتهاي اجتماعي به تصوير كشيده شده در اين فيلم برام آشناست. نمونه هاي بومي شده زيادي از اين جنس تو زندگيمون مشهوده
خشونت ، بي تعهدي به خانواده ، وقف كار شدن ، تنهايي ، همجنسگرايي...